نفس مامان و بابایی

اولین روزهای سختی

1393/10/24 14:34
نویسنده : نفس
281 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز مامان.خوبی عشقم .

میخوام همه چیزو از همون اول برات تعریف کنم تا بزرگ شدی و اومدی اینارو بخونی ببینی مامان و بابایی واسه بدست آوردن تو چقدر سختی کشیدن.

زمانی که ما تصمیم گرفتیم حاصل عشقمون تو باشی از اون موقع خیلی زمان میگذره.

اولاش خیلی خوشحال بودیم که تو میخوای به زندگیمون رنگ و لعاب ببخشی.

ولی وقتی ماه ها گذشت تو نیومدی.مثل اینکه واسه اومدنت خیلی ناز داری عشق مامان.اره به خودمون اومدیم دیدیم 1 سال با تمام چشم انتظاری هاش گذشت.

رفتیم دکتر خانم دکتر به مامانی دارو داد ولی بازم فایده ای نداشت و تو نیومدی.بازم ماه ها چش انتظاری کشیدم هر ماه که تو نمیومدی توی دلم کلی اشک میریختم.

فقط خدا و تو که پیش خدا بودی میدیدی چقدر دارم عذاب میکشم.این دکتر رفتنا ادامه داشت تا سال دوم هم تموم شد و تو نیومدی.

تا امسال سال 93 اول سال رفتم دکتر و کلی آزمایشو دارو و آمپول داد.ماه اول اقدام هیچ خبری شد.

ماه دوم اقدام هم به نا امیدی گذشت.

ماه سوم اقدام بودیم که بابایی منو سوپرایز کرد و گفت عشقم میریم مشهد و اقدام سوم و اونجا انجام میدیم.

وای منو میگی تو پوست خودم نمیگنجیدم از خوشحالی.

24/3/1393 من و بابایی به سمت مشهد راه افتادیم.البته بگم من برای اولین بارم بود میرفتم مشهد برای زیارت.1 روزو نصفی تو راه بودیم .بلاخره روز یکشنبه ساعت 8 شب کنبد طلاییشو از دور دیدم و دلم هری ریخت پایین. خیلی گریه کردم.

رفتیم هتل اون شب خیلی خسته بودیم تا صبح خوابیدیم.صبح با بابایی رفتیم زیارت وای که چه حالی داشتم.اصلا قابل تعریف نیست.

واسه اولین بار رفتم تو حرم و از دور گفتم یا امام رضا تا اینجا اومدم منو دست خالی بر نگردون.تو همین زمزمه بودم که راه واسم خالی شد و من رسیدم به صحن.وای که چه حال قشنگی بود.

خلاصه شب اخر که خواستیم از امام رضا خداحافظی کنیم به دلم افتاد که یه لباس بچه گونه بگیرم و بمالم به صحن.خلاصه ساعت 2 نصفه شب بود که با بابایی تو راه حرم بودیم که دیدیم یه مغازه بازه و ما یه لباس خوشگل قرمز واست خریدیم.نمیدونی عشق مامان الان که دارم اینارو مینویسم اشکها محلتم نمیدن.خلاصه جونم واست بگه

اون شب نمیدونی با بابایی با چه شوق و ذوقی رفتیم حرم.بابایی لباستو برد مالید به صحن منم شورتتو مالیدم به صحن و از امام رضا خواستم تورو بهم بده با همون ببرمت پابوس آقا

خلاصه سفر مشهد با همه خوش گذرونی هاش تموم شد و اون ماه باز این پری خانم اومد.

دیدم که امام رضا هم جوابمو نداد.دیگه داشتم داغون میشدم.خوب منم دوست داشتم مامان بشم.خوب من عاشق بچه بودم .افسردگی گرفته بودم خوراکم شده بود گریه که چرا خدا منو نمیبینه.

خلاصه جونم واست بگه دیگه دکتر نرفتم تا مهر که رفتم دکتر همون داروهای قبلی با یکم تغییر.

مهر هم گذشت..من داشتم دیگه دیوونه میشدم.ماه آبان دکتر سونو دید خیلی خوشحال شد گفت همه چی خوبه برو این ماه مامان میشی.هیچی ما اقدام ماه آبان و با کلی انرژی انجام دادیم خیلی خوشحال منتظر آخر ماه بودیم.پری من منظم بود بابایی هی گیر داده بود که زودی بی بی چک بذار منم گفتم زوده.وای اون روز پری نشدم دنیارو بهم داده بودن گفتم که حتما صد در صد تو اومدی تو دلم فرداش هم اربعین بود امام حسین و قسم دادم که تو رو به من داده باشه.خلاصه روز اربعین هم پری نیومد.خیلی خوشحال بودم که دیدم بعله بازم پری خانم اومد.خیلی گریه کردم که خدا چرا.رفتم دکتر تا اینکه دکتر گفت برو عکس رنگی بگیر ماه آذر که پری اومد روز 11 رفتم عکس رنگی

وای که چه دردی داشت.دردش خیلی زیاد بود ولی به خودم گفتم اشکال نداره به خاطر تو عزیزم تحمل میکنم.

خانم دکتری که عکس و انداخت گفت تو عکس مشکلی نداری.

هیچی وقتی جواب عکس و بردم به خانم دکتر نشون دادم گفت سالم سالمی.

برید باردار میشی وای نمیدونی اون شب به من و بابایی چی گذشت خیلی گریه کردیم من و بابایی خیلی گریه کردیم.

هیچی دیگه الان ماه دی هستیم و پری اومده ولی میخوام بیخیال باشم تا بیای پیشم.

پسندها (6)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (1)

سنجابم
24 دی 93 15:05
عزیزم ان شالله به زودی زود دامنت سبز میشه. توکلت به خدا باشه. من مطمئنم حکمتی داره که تا امروز مامان نشدی... دنبال دلیلش نباش چون من و تو سر از اسرار الهی در نمیاریم.. تو حتما مامان خیلی خیلی خوبی میشی.. من که اینها رو خوندم خیلی منقلب شدم، فکرش رو بکن نی نی ت بزرگ بشه و اینها رو بخونه... چقدر به داشتن مامانی مثل تو افتخار خواهد کرد.. بوووووووس